تبليغاتX
دلتنگه بارون

نمی دونم با چی شروع کنم و از کجابگم...
شاید اگه منم مثه خیلی ها شروع کنم به نوشتن..یه کم از فشار عصبیم کم بشه..
این مدت همش کارم گریه هستش ..نمی دونم چم شده و چرا اینقدر سیرم از این دنیا.
اما فقط میدونم با این افسردگیم دارم عزیز دلم رو هم به ورطه افسردگی میکشم..
توی بد وضعی گیر افتادم..نه شرایط کاری دارم...نه روحیه درس خوندن و نه ازدواجم معلومه.
در صورتیکه من فقط دلم می خواد یکی از این اتفاقا بیفته تو زندگیم تا حداقل منم تغییری رو حس کنم...
فکر میکردم عاشق شدن برام خیلی خوبه...خوب بود اما عشق یواشکی تو خون من نیس...
نمی دونم چقد عذاب می کشم ...خیلی دوسش دارم و در پی مخالفت خانوادش برای لازدواجمون توی بد  وضعی گیر افتادم..
یه دلم میگه برو و یه دل دیگه میگه بمون...اما نمی دونم باید چه کنم...
از جمعه ها متنفرم...از این شلوغی خونه متنفرم و از این رفت و امد ها بیشتر...
اتاقم  هم که در پی مریضی مامانم شده کاروانسرا و دیگه اتاق من نیس...ومن هیچ  جای خلوتی برای خودم ندارم..
هر اسمسی که میدم با اضطرابه و هر بار که تل زنگ میخوره نصف گوشتای بدنم اب میشه ..چقد دلم میخواد اتاقم به روزای اولش برگرده..روزایی که به جز من کسی توش نمی یومد..
چقد اعصابم خرده...
شنیدین میگن باید چاه خودش اب بده..
من دقیقا همین کارو می کنم...با وجود اینکه توی هر محفلی که میرم کلی همش ازم تعریف می کنن و برام خاستگار میاد.
اما وقتایی که زنداداشم میشینه از رویایی بودن چشاش تعریف میک نه و تعریف دوستاش ...من فقط سکوت می کنم و لبخندمیزنم..
کلا به جزواسه خواهرم به کسی نمی گم چیزی...حتی به خوهر دومیم..واسم مهم نیس که چی فک میکنن
اما انگار ادم یه کم سبک میشه هاااااا...کاش حالا که تصمیم به نوشتن رازانه هام کردم حالم بهتر بشه و از این افسردگی نجات پیداکنم..
به امید شادکامی همه ایران زمینیان..ش



لينك ثابت نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 10:57 توسط :: دریا ::

ارام نشسته ام . روزهای گذشته ام فکر میکنم...تنهاهستم

به درون دلم نگاه میک نم ..چگونه باید این همه غم را در درون این پوسته کاغذی وجودم جا دهم..دلم می خواهد شاد باشم و بخندم اما دلم پرتراز ان است که خنده بر لبانم خشک نشود...

ارام ارام پیش می روم به سوی سرنوشتی که احساس می کنم ارزویی بیش نیست!!

ارام ارام از از ادمهای اطرافم متنفر می شم...اه خدایا این چه حسی ایست که مرا به ورطه نابودی میکشد...ناراحتم که اینقدر از اطرافیانم منزجرم ....اما نمی دانم چه کنم که حالم خوب شود..

گاهی بر میخیزم گوشی تلفن را برمیدارم تا با کسی حرف بزنم...اما فراموش کرده اما که نمیدانم به چه کسی می خواهم زنگ بزنم...سریع گوشی را سر جایش می گذارم و دوباره به لاک تنهاییم فرو می روم...

دورم بس ناجوانمردانه شلوغ است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دانم چرا روزهایی که باید بر این همه غم و این همه تلاش برای فراموش کردنشان بخندم نمی رسد..

نمی دانم چرا نمی اید ان روز که بلند فریاد بزنم....تمااااااااااااااااااااااااااام شد!!۱

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 10:20 توسط :: دریا ::

چشمهایم به صفحه مانیتور است و قلبم و افکارم به روزهای سپری شده...

چشم هایم در هاله ای از غم پیچیده و مغزم در کشاکش زندگی...

به وبلاگ های دوستانم سر میزنم و خاموش می خوانمشان....چشم هایم را هاله هایی از غم و اشک میگیرد...

اری برای اولین بار حسرت میخورم بر انها...بر انهایی که در همه حال عاشقندو قدرش رامی دانند...

کمرم خم شده بر روزهایی که بر من گذشته...خدایا چه زجرهایی کشیدم و...چه لحظاتی را گذراندم..

چرا خداوندا...چراسهم من از عشق را اینگونه قسمت کردی....

ارام ارام با اشکهایم بند میزنم بر تکه های شکسته قلبم....ارام ارام سعی در فراموش کردنشان دارم...

لحظه به لحظه ازخودم می پرسم...چگونه توانست دستمزد این چندسالم را اینگونه دهد....

خدایا چنگ انداخت بر قلب مرده ام و....

وحالا کیست که بتواند اندکی زخم های مرا التیام بخشد؟؟؟؟؟؟

خداوندا خودم را به تو می سپارم...در دستان تو و در ارزوی وصال تو...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 16:14 توسط :: دریا ::

باید فراموشت کنم

 چندیست تمرین می کنم

 من می توانم ! می شود !

 آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ….تا بعد، بهتر می شود ….

 فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

 و بر نمی گردی همین !

 خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

 کم کم ز یادم می روی

 این روزگار و رسم اوست !

  این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم 

ایکاش وفادار میماند




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 22:35 توسط :: دریا ::

امروز بعد از مدتها رفتم بیرون...توی شهر تقریبا شلوغ بود...رفتم تو پارکی که قبلا میرفتیم...یه پسردختری جامون نشسته بودن...خب منم میخواستم برم بزنمشون بگم پاشید اینجا فقط منو حج اقامون میشینیم...

بگذریم...سر اصل مطلب که پول باشه...این گرون کردن اجناس به بیشترین کسی که فکر کنم فشار اورده منم!!!اخه دیگه اصلا نمی تونم خرید کنم..منی که هر وقت میرفتم تو کوچه حتما یه چیز نو واسه خودم میخریدم...خیلی ناراحت شدم....یه لیست بلند بالاست چیزایی که احتیاج دارم....من پول میخوام دیگهههه....ولی بابام حواسش هست...

خیلی نیاز دارم تو زندگیم به چیزایی که شادم کنه!!نمیدونم چرا هر چی تلاش می کنم شاد نیستم..

یک شبی مجنون نمازش را شکست/بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق انشب مست مستش کرده بود/فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای؟/بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن/من که مجنونم..تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم/این تو و لیلای تو..من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم/در رگت..پنهان و پیدایت من

سالها با جور لیلا ساختی/من کنارت بودمو نشناختی؟؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 20:40 توسط :: دریا ::

برای من و ادامه ی زندگی ...
چیز خاصی لازم نیست !...
یک اتاق کوچک ..
چند کتاب !..
و کمی طناب ...
و یک دوست خوبِ خوبِ خوب که ..
چهارپایه را ...
از زیر پای من بکشد !!....



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 22:27 توسط :: دریا ::

منو حالا نوازش کن/که این فرصت نره از دست/

شاید این اخرین باره که این احساس زیبا هست/

منو حالا نوازش کن/همین حالا که تب کردم/اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم

هنوزم میشه عاشق بود/تو باشی کار سختی نیست/

بدون مرزبا من باش/اگر چه دیگه وقتی نیس

نبینم این دم اخر تو چشمات غصه میشینه/همه اشکاتو میبوسم/می دونم قسمتم اینه

تنم سرده و لی انگار تو دستای تو اتیشه/خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم میشه.......

چندروز پیش در پی یه اتفاق ناخواسته فهمیدم که خیلی ناراحته و هنوز نتونسته از فکر خرابکاریا و بی فکریای من بیرون بیاد..

دیگه خیلی بی تاب شده بودم...تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم حداقل کاری کنم که حرفاشوبزنه و یه کم از حرص خوردنش کم شه...چیکار کنم عاشقشم...

با اینکه اینقدر شرمنده بودم که حتی روم نمیشد باهاش حرف بزنم اما دلو زدم به دریا و شروع کردم...

اینقدر چرند گفتم تا از زبون خودش شنیدم که من چقدر بدم و چقدر بی لیاقت!!!

بهش گفتم که بهش حق میدم ترکم کنه و براش ارزوی خوشبختی کردم...

اما خدایاتوکه می دونی هیچ کدوم از کارام به عمد نبوده و همش از سر خامی و نادونیم بوده....

قبلا تصمیم گرفتم که برای همیشه تنها باشم...خدایا کمکم کن که بتونم روی تصمیمم بمونم...فعلا باید خیلی درس بخونم تا بتونم از اصفهان برم..یه راهی باید واسه منم باشه برای فرار از این شهر...

شهری که عطر عشقم از همه جاش به مشامم میخوره ولی نمی تونم برم کنارش....

**برام ارزو کرد که قدر خوشبختیامو بدونم و با دست خودم نابودش نکنم...

عزیز من هدیه خدابود به من ...هدیه ای که قدرشو ندونستم و میخوام تا اخر عمرم تاوانشو بدم..

خدایا ازت ممنونم که به من عشق دادی...که هیچ و قت قلبم بدون اون نمی تپه...

خدایا خوشبختش کن تا برای همیشه ازارای منو فراموش کنه....




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 15:37 توسط :: دریا ::

 

اگر مانده بودی تورا تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها می کشاندم 

اگر با تو بودم ، به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی ز تو می نوشتم تو را می سرودم 

مانده بودی اگر نازنینم زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین خونه با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پر شکسته  ، مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان ، مانده بودی اگر همسفر داشت 

هستی ام را با آتش کشیدی ، سوختم من ندیدی  ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود ، مانده بودی اگر می شنیدی 

با تو دریا پر از دیدنی بود ، شب ستاره گلی چیدنی بود

خاک تن شسته در موج باران در کنار تو بوسیدنی بود

بعد تو خشم دریا و ساحل ، بعد تو پای من مانده در گل

مانده بودی اگر موج دریا ، تا ابد هم پر از دیدنی بود

با تو و عشق تو زنده بودم ، بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو ، مانده بودی اگر می سرودم

مانده بودی اگر می سرودم 

مانده بودی اگر نازنینم..




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 20:34 توسط :: دریا ::

امشب برخواستم از شیوه زندگیم!!از ین همه سردر گمی ام که رها شده ام....برخواسته ام از پریشانی ام...از بستر ناتوانی ام...خدا یا شکر برهمه روزها وشبهایی که افریدی تا گذر زمان باشد و مرحم قلب ها و دل هایمان...

خدایا احساس می کردم بریده ام ...نمیتوانم بیان کنم که چه بود و چه گذشت بر من شب ها وروزهایی که نمی توانستم برخیزم از بستر نافرجامی....کمر راست نمی کردم بر اتفاقاتی که می افتاد و بر لحظه هایی که بدنم سرتا پا منجمد بود....گرد سردی ان روزها بر بازوان یخ کرده و ملتهبم سنگینی می کند....چگونه گذشت...

اما گذشت....بدن کرخت و بی حسم رنگ تازه ای گرفته و قالب ظرفی دگر بر تن کرده....اما خدایا توان اینگونه بودن را به من بده....

چگو.نه است که پاهایم راه می رفت و روحم از بدنمن عقب می ماند...هنگام راه رفتن حس میکردم جدایی پوست و استخوانم را از روح و طپشم....

اکنون بهترم ...ارامشت بر قلبم نفوذ کرده ...اما خدایم توانم بده تا بتوانم به اعتماد نفس کامل و روح جلا خورده ام باز گردم...باز گردم که عجیب خسته ام از این فشاری که مغز ناتوانم بر همه وجودم می اورد....

دست هایم را در برابر دیدگانم میگیرم....چشم می گشایم و جز سرخی بدنم چیزی نمی بینم...همه چیز این عالم در برابر دیدگانم و در برابر خداییت تار می شود...

**امیدوارم صباحی دیگر که به این نوشته هانظر می افکنم حتی به یاد نیاورم که چرا دست بر چهره نهادم...

**بدن سست و کرختم را جمع می کنم و در برابرت زانو می زنم....ای عاشقترین عاشقان...مرحم دلم باش و بر دلم خدایی کن....

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 23:49 توسط :: دریا ::

زمان زیادیست که تنها شده ام وهمچنان درمیان کشاکش زندگیم دست  و پا میزنم!!

اما کاش می دانستم سرانجام این دست و پا زدنهایم به کجا ختم می شود!!

با تمام وجودم دست و پا میزنم در میان این گودال ابی که حتی به اندازه یک گنجشک ظرفیت ندارد چه برسد به ارزوهای چندین و چند .....

چشم میگشایم در یک طرفم دین است و اظهار گناه و ...

در طرف دیگرم فکر است و عقل است و....

و من همچنان بعد از این همه تحقیق و فشار نمی دانم کجایم؟؟و باید چه کنم؟

از همه اینها و همه شبها و روزهایی که گذرانده ام  که بگذریم ...

می رسیم به پریشانی ام!! به این که نمی دانم کجای این زندگی  سهم همیشگی من است!!که فقط شده ام وسیله ای برای رسیدن دیگران به ارزوها و خواسته هایشان...و رسیدن خودم به جنون و دیوانگی!!

فقط ارزو می کنم که اگر زمانی براین چندخط نگریستم....بخندم براین اشک هایی که بی گمان ریختم...و بی هدف  ... وحتی نتوانستم با اندک توانی که در بدنم باقی مانده جلوی ریختن تعداد اندکی از انها را بگیرم!!

می دانم روزی می اید که چشمهایم سوی دیدن دستنوشته هایم را نیز ندارد.....ولی می نگارم تا پابرجا بماندکه حتی برای کوچکترین ارزوهایم نیز به اندازه تمام هستیم زجرکشیدم و تلاش کردم ...

چه سود که برای شادی کردن برایشان توانی در بدنم نیست!!!

یا حق




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 18:46 توسط :: دریا ::